(سایت فراکسیون کمونیستی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت
  admin@yaranema.eu   16/6/1389
1389-01-09

  خواستگاه طبقاتی و زمینه های عروج جنبش سبز

 
 

• برخلاف دوره های قبل، اینبار بورژوازی لیبرال از درون سیستم به مصاف دولت رفته است. این جنبش قصد داشت که از طریق کنفرانس، سمینار و انتخابات جمهوری اسلامی را بسوی اهداف خود سمت سو دهد. اما جناح سنتی جمهوری اسلامی تمام راه ها را بر آن جنبش مسدود کرد. در نتیجه جنبش سبز هم خیابان را به عنوان میدان عرض اندام انتخاب کرد ...

خواستگاه طبقاتی و زمینه های عروج جنبش سبز

سعید کرامت
منبع: اخبار روز

مقدمه
جنبش سبز که در اعتراض به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری درسال ۱۳۸۸ شکل گرفت بسیاری از اقشار و گروههای سیاسی جامعه از راست جامعه گرفته تا بخش عمده ای از چپ را تا مرز ذوق زدگی به خودش متوهم و همراه کرده است. این جنبش ازجانب گروه های مختلف "جنبش آزادی خواهی مردم ایران"، "سکولار"، "دمکراسی خواهی"، "انقلاب جاری" و... لقب گرفته است و موجی از شعف وصف ناپذیری در میان اپوزیسیون جمهوری اسلامی بوجود آورده است. در این نوشته قصد بر این است که ابتد به علت این ذوق زدگی پرداخته شود. سپس افق ناظر بر جنبش سبز، پیشینه تاریخی و عوامل اجتماعی وسیاسی دخیل در عروج آن مورد بحث قرار گیرد.

علت ذوق زدگی
ممکن است بتوان دلایل متعددی بعنوان علت سمپاتی بخش عظیمی از نیروهای اپوزیسیون به جنبش سبز، بر شمرد. من در اینجا تنها به دو دلیل که به نظرم مهمتر از همه هستند بسنده میکنم: ۱- تنفر عمومی از جمهوری اسلامی.۲ - جایگاه طبقاتی این گرایشات. فرهنگ اجتماعی، ساختار سیاسی، و موازین اقتصادی حاکم بر جامعه ایران، سد عظیمی را در مقابل پیشرفت و تحرک و حتی ابراز نظر اقشار مختلف جامعه ایران ایجاد کرده است. این موانع کوه عظیمی از تنفر بر علیه جمهوری اسلامی در سینه بخش عمده ای از شهروندان انباشته است. اقشار مختلف جامعه در حسرت روزنه ایی هستند که بتوانند با توسل به آن اندکی از فشارهای چندجانبه جمهوری اسلامی را بر زندگی خود کم کنند. این فشارها که باعث رشد احساسات سطحی ضدرژیمی شده است، از یک طرف، و از سوی دیگر عدم وجود یک جنبش قوی مترقی ازسوئی دیگر سبب گشته تا تعداد زیادی از روشنفکران و فعالین چپ هم در نتیجه بی افقی به جنبش سبز کنونی توهم پیدا کنند.

بخش عمده تری از نیروهای اپوزیسیون بورژوائی افق ناظر بر جنبش سبز را در راستای منافع طبقاتی خود میبینند. این طیف که شامل جریانات متفاوت سلطنت طلب و جمهوری خواه میشود، نقدی به مناسبات اقتصادی و رابطه کار و سرمایه ندارند. جنبشی نظیر جنبش سبز می تواند نقش قطاری را ایفا بکند که بورژوازی لیبرال را به مقصد نزدیک کند. به همین دلیل اینها راه درستی را برگزیده اند. زیرا ماموریت جنبش سبز تامین منافع طبقاتی و کسب نوع دمکراسی ای است که آنها به امید آن نشسته اند.

خواستگاه طبقاتی جنبش سبز
اگر کسی از سکوی سیاسی چپ ناسیونالیست و دنباله رو فاصله بگیرد و از منظر ماتریالیسم تاریخی به این جنبش نگاه کند، متوجه خواهد شده که جنبش سبز تبلور اراده سیاسی بورژوازی لیبرال ایران است. (منظور از "لیبرال"، جریاناتی مانند نهضت آزادی و جبهه ملی است نه لیبرالیسم به معنای غربی آن.) این جنبش ادامه فعالیتهائی نظیر کنفرانس برلین و انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ است. فعالین و متفکرین جنبش سبز سالها است که تلاش کرده اند که مسئله تقسیم قدرت و امکان رشد سرمایه را در پشت درهای بسته و از طریق انتخابات حل و فصل کند. اما جناح محافظه کار مقابل همه آن راههای را بر آن ها مسدود نموده و در نتیجه آن ها هم راهی بجز خودنمائی در خیابان در مقابل خود نمیبینند. بعبارت دیگر، جنبش سبز تداوم همان کنفرانس برلین و عروج خاتمی بعنوان رئیس جمهور است. تفاوت کنفرانس برلین با این جنبش خیابانی چند ماه اخیر اینست که آن کنفرانس در چاردیواری یک سالن محدود بود ولی جنبش سبز در خیابان است. تغییر مکان یک جنبش از سالن های سر بسته به خیابان ماهیت سیاسی و طبقاتی آن جنبش را تغییر نمیدهد.

برای نشان دادن ماهیت سیاسی یک جنبش بجای توجه به ترکیب شهروندان، و یا"توده ها" در آن جنبش، لازم است که افکار، مطالبات و افق سیاسی رهبران و فعالین اصلی آن جنبش را مورد آزمون قرار داد. جنبش سبز جنبشی است نظیر جنبش اعتراضی که در پاکستان بر علیه ژنرال مشرف وجود داشت. جنبشی که مخالف در قدرت ماندن یک ژنرال بود که از طریق نادیده گرفتن بازی های دمکراسی به قدرت رسیده بود. آن جنبش وقتی که رقیب دیکتاتورش را کنار زد عمر خودش هم به پایان رسید. این جنبش اگر بخواهیم با جنبش های سیاسی در غرب مقایسه کنیم، با هزاران ارفاق میتوان آن را تنها با جنبش های دمکراسی خواهی اروپای شرقی در اواخر دهه ۱۹۸۰ اوایل دهه ۹۰ میلادی مقایسه نمود. در آن دوره توده های وسیعی به میدان آمدند عرصه را بر دولت هایشان تنگ کردند و خواستار آزادی مطبوعات، اجتماعات، سیستم پارلمانتاریستی و مراوده با غرب شدند. در کشوری چون لهستان طبقه کارگر و رهبران کارگری نیروی اصلی آن جنبش بودند اما آن جنبش کارگری در عوض تقویت چپ در جامعه، بورژازی لیبرال آن کشور را بقدرت رساند، و خود بعنوان یک طبقه بسیاری از حقوق اقتصادیش را از دست داد. بعبارت مختصرتر، حضور توده ها، و یا حتی کارگران در یک حرکت سیاسی، به تنهائی ماهیت سیاسی آن جنبش را بیان نمیکند.

جنبش سبز هم یک جنبش توده ای به تمام معنا است. اقشار مختلفی از انوع شاخه های بورژوازی ملی مذهبی، لیبرال، سکولار پرو غرب گرفته تا ناسیونالیسم عظمت طلب و ناسیونالیسم چپ را در خود جای داده است. اما هژمونی فکری بورژوازی لیبرال بر اکثریت این جنبش ناظر است. بعنوان مثال هر چند مطالبات رهبری جنبش سبز از اجرای قانون اساسی جمهوری اسلامی فراتر نرفته است، اما مطالبات کادر رده دوم و طرفداران رهبران جنبش سبز، پس از بی ثمری اعتراض به نتیجه انتخابات، به سوی مطالباتی عامه پسند نظیر جوابگوئی دولت به مجلس، تنش زدائی با غرب، ایجاد امنیت و سودآوری بیشتر برای سرمایه، شیفت پیدا کرده است.

افقی که بر این جنبش حاکم است افق جناح لیبرال بورژوائی ایران است. انتقاد فعالین این جنبش از جناح حاکم، بی عدالتی اقتصادی نیست؛ انتقاد به تفاوت فاحش طبقاتی در جامعه نیست. بر عکس انتقاد از عدم وجود فضای مناسب سیاسی برای رشد اقتصادی استثمارگرانه است. انتقاد این است که چرا سپاه پاسداران تبدیل به یک رقیب قدرتمند برای بازار آزاد شده است. انتقاد این است که چرا مقامات و یا نهادهای دولتی با عملکردهای فراقانونی فضای جامعه را برای جذب سرمایه ناامن می کنند. البته پیشرفت جامعه کسانی را که خود را با این جنبش تداعی می کنند، به این نتیجه رسانده است که گشایش سیاسی و فرهنگی پیش شرط هر نوع بهبود اقتصادی است. به همین دلیل است که کسانی مثل عبدالکریم سروش، گنجی و محسن کدیور خواهان گشایش سیاسی و فرهنگی در حیطه قانون اساسی هستند. اما این مطالبات قرار است راه را برای سودآوری سرمایه و امکان دخالت جناح های متفاوت بورژوائی را در قدرت فراهم کند. قرار نیست که بحث بیمه بیکاری، بهداشت و آموزش رایگان و مبارزه با فقر برای جامعه بکند. چنین مطالباتی امر این جنبش نیست چون از خواستگاه طبقاتی دیگری به جامعه مینگرد، راه متفاتی در پیش دارد و از مسیر تاریخی متمایزی آمده است.

پروسه تاریخی جنبش لیبرالی
جنبش سبز کنونی ساخته ذهن یک فرد و یا یک امر ابتدا به ساکنی نیست. بلکه محصول یک دوره تاریخی طولانی در عرصه سیاست ایران است و افق ناظر بر آن حرکت ریشه در تاریخ رشد بورژوازی این جامعه دارد.

این گرایش سیاسی در اوایل قرن بیستم، یکی از نیروهای عمده شکل دهی انقلاب مشروطیت بود. در عصر مشروطیت بعلت نوپا بودن و ضعف ساختاری این طبقه و دخالت انگلیس و روسیه که منجر به انحلال مجلس سوم (۱۹۱۴-۱۹۱۵) شد، بورژوازی لیبرال نتوانست یک سنت سیاسی مناسب برای رشد اقتصادی موردنظرش بنیان بگذارد. هرج و مرج متعاقب انقلاب مشروطیت و عدم وجود یک نیروی سیاسی موثر و قوی که بتواند قدرت سیاسی را یکسره کند، راه را برای عروج رضاشاه هموار کرد. رضاشاه تمایلی به همکاری و همراهی با بورژوازی لیبرال نداشت و آن گرایش سیاسی را به کنج جامعه راند. اما امنیتی که نامبرده ایجاد کرده بود به همراه سیاستهای اقتصادی اش، شرایط بهتری را برای رشد اقتصادی و فکری بورژوازی لیبرال ایجاد کرد. بگونه ای که به محض سقوط دولت در هنگام جنگ دوم جهانی، بورژوازی لیبرال به رهبری دکتر مصدق مبدل به یک جریان عمده سیاسی در ایران شد. اما کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ این بار هم روند سیاسی این جریان را سقط کرد و آن جریان از قدرت و دخالت موثر در امور تا سال ۱۳۵۷ محروم نمود.

بورژوازی لیبرال در جریان انقلاب ۱۳۵۷ بعلت بی اعتمادی به محمدرضا شاه، و در اثر عملکرد ساواک، و به امید رسیدن به مدینه فاضله، سوار قطاری شد که خمینی سکان هدایت آنرا در دست داشت. هرچند خمینی در اوایل انقلاب تا حدی با این طیف کنار آمد، اما از آنجائی که وی از لحاظ طبقاتی، قشر محافظه کار خورده بورژوازی سنتی را نمایندگی میکرد، نتوانست لیبرال ها را تا مدتی طولانی تحمل کند. در نتیجه در سالهای آغازین انقلاب ۱۳۵۷ یک نبرد درون طبقاتی میان بورژوازی لیبرال به نمایندگی مهدی بازرگان و خورده بورژوازی سنتی به رهبری خمینی در گرفت. در جریان این نبرد بود که ابتد بازرگان و بعد بنی صدر کنار زده شدند. این تحولات قدرت دولتی و به تبع آن، اقتصادی را در دست خرده بورژوای سنتی متمرکز کرد.

اما خرده بورژوازی سنتی محافظه کار پدیده ای ایستا نبوده است. این قشر هم طبق قوانین و روند اجتماعی متحول شده است. تحولات اقتصادی، اجتماعی و موقعیت های سیاسی، این قشر را هم دگرگون کرده است. یک بخش عمده از همان قشر خورده بورژوای مذهبی که قدرت را در دست گرفتن بودند، بعد از ۱۰ سال پس از انقلاب تبدیل به غول های اقتصادی و سرمایه داران قدرتمندی شدند که فضای سیاسی و اجتماعی آن جامعه را برای سودآوری بیشتر تنگ می دیدند.

ده سال تجربه خفقان، سرکوب، و تلاش بی ثمر برای اسلامی کردن جامعه بیش از حد کافی بود که تا کسانی مثل عبدالکریم سروش متوجه شوند که برای اداره جامعه نمیتوان تا ابد به بگیر و ببند و تحمیل خرافه توسل جست.

هر چند که تلاش برای اصلاح جمهوری اسلامی بصورت آشکار و پنهان همیشه وجود داشته است اما آغاز موج اصلاح طلبی درون جمهوری اسلامی به اوایل دهه ۹۰ میلادی بر میگردد. تلاش فکری کسانی مانند سروش و محسن کدیور همراه خیل عظیم تحصیل کردگان و اقشار مرفه که در طول دو دهه سکان اقتصادی جامعه ایران در دست گرفته بودند امکان انتخاب محمد خاتمی را فراهم کردند.

برخلاف دوره های قبل، اینبار بورژوازی لیبرال از درون سیستم به مصاف دولت رفته است. این جنبش قصد داشت که از طریق کنفرانس، سمینار و انتخابات جمهوری اسلامی را بسوی اهداف خود سمت سو دهد. اما جناح سنتی جمهوری اسلامی تمام راه ها را بر آن جنبش مسدود کرد. در نتیجه جنبش سبز هم خیابان را به عنوان میدان عرض اندام انتخاب کرد. حضور مردمی توده ها در خیابان بمعنای رادیکالیسم و یا آزادیخواهی جنبش سبز نیست. اسکلت بندی این جنبش، الیت سیاسی-فرهنگی و مدیرانی هستند که سالهاست تجربه مدیریت در جمهوری اسلامی دارند. اگربه لیست دستگیر شدگان توجه شود، مشاهده خواهد شد که آنها عمدتا از کسانی هستند که در جنگ ایران و عراق و در سطوح عالی مدیریتی جمهوری اسلامی تا سطح معاون رئیس جمهور هستند. فاکتورهای اجتماعی-سیاسی معینی زمینه ابراز وجود این جنبش را فراهم کرده است.

مولفه های عروج این جنبش
جنبش سبز، تلاش اعتراضی طبقه استثمار شده بر علیه استثمار کننده نیست. این جنبش بر سر فاکتورهای واقعی و مهم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مربوط به زندگی طبقه مرفه جامعه جدال دارد. هر چند بعد از انتخابات بصورت ملیتانت عروج کرده است اما به هیچ وجه سرنگون طلب نیست. عروج ملیتانسی این جنبش پیامد چند تحول سیاسی و اجتماعی در عرصه محلی و بین المللی است.

مناقشات بر سر نتیجه انتخابات ریاست جمهوری حکم جرقه ای را برای عروج آنچه که به جنبش سبز معروف شد ایفا کرد. اما دلایل عمده تری در عروج این جنبش دخیل بوده اند. جامعه ایران از لحاظ اجتماعی و فرهنگی نسبت به ۳۰ سال پیش تحول عظیمی را تجربه کرده است. بخش عظیمی از جامعه با زبان انگلیسی آشنائی دارند. تسلط به این زبان و دسترسی به اینترنت و قبلتر از آن به تلویزیون ماهوره ای سبب گشته است که این نسل به اندازه یک دوره پنجاه ساله از نسلهای گذشته، از نظر دانش اجتماعی و توقعات سیاسی، پیشی بگیرد. این وضعیت توقع ها را از زندگی، از آزادی، از رقابت اقتصادی، و از امنیت بسیار بالا برده است.

همان کسانی که در خانواده افراد شرکت کننده در انقلاب ۱۳۵۷ و جنگ ایران و عراق، بزرگ شده اند و در مدارس تحت مدیریت اسلامی تحصیل کرده اند، خود را با ارزش های حاکم بر آن جامعه در تضاد می بینند. پدرانشان و نسلی را که در جنگ شرکت کرده اند به ریشخند میگیرند. چند سال پیش بود که یکی از پسران محسن رضائی از طریق کشورهای خلیج فارس به آمریکا پناهنده شد. پناهنده شدن دختر یکی از معاونین احمدی نژاد به آلمان، در ماه های اخیر، نمونه دیگری است که نشان می دهد که روحیه طغیان بر علیه سیستم بسته اسلامی در درون خانواده عالی ترین مقامات آن نظام هم تا چه حد بالا است. این یک پدیده در دنیا بی همتا هستند. این فاکتور اجتماعی فضای مناسبی برای بخش مرفه جامعه و ناراضی درون حکومت فراهم کرده است که ابراز وجود اجتماعی وسیعی بکنند.

در عرصه بین المللی، انتخاب اوباما بعنوان رئیس جمهور آمریکا تاثیر مهمی در بوجود آمدن این فضای ایفا کرده است. این تحول در آمریکا و کنار گذاشتن تهدید حمله نظامی دو تاثیر عمده بر عرصه سیاست ایران گذاشته است. اولین نتیجه اش این بود که ناسیونالسیم سرنگونی طلب پرو غرب را ناامید و پژمرده کرد. قبل از انتخاب اوباما، این طیف به کمتر از سرنگونی جمهوری اسلامی قانع نبود و امید داشت آمریکا به بهانه سلاح اتمی جنگی راه خواهد انداخت؛ رژیم را سرنگون و آنها را به قدرت خواهد رساند. جناح چپ این تفکر سیاسی هم یعنی حزب کمونیست کارگری ایران (حککا) هم خودش را برای "انقلاب" در متن جنگ آماده کرده بود. کنار رفتن تهدید نظامی آمریکا این امید و نقشه ها را به بایگانی سپرد، پرونده جنبش سرنگونی طلبی همگانی را بست و صاحبانش را بی افق و حتی بی ربط به امور داخلی ایران کرد.

تاثیر دوم انتخاب اوباما: پس از اینکه تهدید خارجی کنار رفت، نیروهای ناراضی درون حکومت موقعیت را مناسب دیدند تا فارغ از یک تهدید خارجی و خطر سرنگونی و برچسب خوردن عوامل بیگانه، ملیتانت تر از قبل خواهان تغییر شوند. این ملیتانسی حضور وسیع مردم در اعتراض آنها، بورژوازی غربگرای اپوزیسیون را از راست تا چپ (حزب مشروطه - حککا) که هیچ افق دیگری در مقابل خود نمی دیدند بوجد آورد.

در واقع انتخاب اوباما باعث شد که فاصله سیاسی که قبلا در میان اپوزیسیون درون و برون حکومت بود از میان برود و یک ائتلاف نانوشته بین بخشی از بنیانگذاران جمهوری اسلامی گرفته تا حزب مشروطه، سازمان مجاهدین خلق و حککا را شکل دهد. اکنون هرکدام از این نیروها جنبش سبز را ابزار تحقق آرمان خود می دانند و در تقویت آن نهایت تلاش را دارند. به عبارت دیگر، تحولات بین المللی نه تنها امکان قدرت ابراز وجود قوی تری برای اپوزیسیون درونی حاکمیت فراهم کرد بلکه بخش عمده اپوزیسیون سرنگونی طلب را هم پشت سر آنها بسیج نمود. کشش این تحولات نیرو و توان بخش عمده ای از چپ ناسیونالیست را بخود جذب و باعث تضعیف چپ سوسیالیست شده است.

سخن کوتاه، از نظر اقتصادی این جنبش، جنبش اقتصاد بازار آزاد، رقابت، خصوصی سازی، قطع و کم کردن هزینه خدمات اجتماعی و تحمیل قانون و شرایط کار سخت تر کار به کارگر است. جنبشی است که عزم کرده تا اهداف یک قرن به تعویق افتاده بورژوازی را در ایران پی گیری کند. قصد این جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی نیست اما نمیتوان آینده را پیش بینی کرد. ممکن است اصطکاک و جدال به حدی برسد که جمهوری اسلامی را سرنگون بکند. اما این سرنگونی به این معنا نیست که الزاما یک نیروی مترقی در انتهای این کشمکش امورات کشور را در دست خواهد گرفت. سیل این جنبش در این ۹ ماه اخیر بخش عمده ای از جریان چپ و مترقی را با خود همراه کرده و آنهایی را که همراه نشده اند کمرنگ کرده است. فاکتورهای تاریخی اجتماعی و سیاسی دخیل در عروج جنبش سبز مورد بررسی قرار گرفت تا با شناخت علمی از این پدیده سیاسی، شیوه درست برخورد به آن از زاویه طبقاتی به بحث گذاشته شود.

ادامه دارد
s.keramat@gmail.com



 
 
 
Copyright © 2006 yaranema.eu